ببخش مرا
به غزل باران چشمان نازت
که این روزها
ناخواسته
" جنون سکوت " گرفته ام ؟!
اجازه می خواهم
؛ دست راستت را ببوسم
بانو
تا
خداوند به خداوندگاری خویش،
پُز دهد !
بگذار بگویمت که ؛
در توقفِ خطّ ِ لب تو
در ایستگاه سکوت بود
که
من به همه چیز رسیدم !
پاییز 1386
از بیمارستانی که در اورژانسش
عشق
تشنج کرد و مُرد
آن هنگام
تو
رخت چرکین زندگی را
اُتو می کشیدی ،
و من
از بخش دیوانه های آزاد آن
ترخیص شدم!
و حالا ؛
تمام هستی
در گوشه ای از قلبم
و قلبم
بایگانی در یک سحرگاه موعود ،
با شعرحرف های باکره ام
واژه ها را به انتحار معنا
و مرگ را به زندگی
و زمین را به استغفار
وا می نهم ...
اما
کاش می شد
می گذاشتی زنجیر عفونت مغزی تو را بدَرَم
تو که خورشید شبیه ات می شد وقتی که "بیدل" بودی ،
مرده شورت را ببرند به پیش از حماقت و خیانت هایت
که غرور عقیم و عشوه های کور و عدم تعادل روانیت را
عشق پنداشتی
و قصهء رسوایی با آبرو را
بی شرمانه ، بایکوت کردی
در روزگاری که من
تنها برای دوست داشتن
تو را
دوست می داشتم !
زمستان 1385
جبرئیل جان
در پی برآورده شدن آرزوی دیرینه ات مباش
که این روزها ؛
سرزمین من
در کیسهء یک مشت مشکوک زادهء شناسنامه دار
دارد دود می شود و بر باد می رود ..
خوب می دانم که خوب می دانی ؛
خیلی ساله که
گرگ های خانگی
و سگان ِ دو دره باز
قبیله را
باج می دهند ..
خیلی ساله که ؛
جاده های فرعی جرّ می زنند تا اتوبان خوانده شوند .
خیلی ساله که ؛
شب نامه ها پُر شده اند از زرط و پرط های تکراری
و وقتی که پرنده های عاشق
در شکنجه گاه های سفارشی و علنی
اعتقادات را
استفراغ می کنند ،
تنها
خودزنی آسمان
تیتر درشت می شود !؟
با این حال
اگر دلت گرفت
اگر ایمان آوردی به غریبی روزگار
و به نازنینی خودت
به حوالی لبخندهای معنادار من
سری بزن ،
تا بگویمت
چه بود راز فاتحه خواندن برای خودم
در عالم ذر
وقتی که
ابلیس
آفرینش آدّم و حوّا را
تف سر بالا
خواند !

اگر
مرگ نبود ،
ستایش خداوند ؛
کفرآمیزترین کارِ ممکنه بود ؟!

باسنِ لقِّ ابلیس !!
مزرعه را وقف چشمانت می کنم ؛
دنیا روبرویم تاب می خورد
و من مشغول ولگردی در آسمان
با مترسک ها
کلاغ های اغفال شده را
نوازش می کنیم ؟!
قطرات باران
سنگ می شود ،
و جنگل تمدن نمای آدمیان
به ضمیمهء همهء سیب دزدان زنازاده ؛
سنگسار !؟
کلاغ ها به خود می آیند و می روند
و ما را
فرصتی می شود برای تماشا
برای بهتر دیدن
برای پرواز در عمق ثانیه ها !

وقتی
سرّ ِ درخشش خورشید
جستجو برای یافتن سایه
می شود ؟!
وا ...
وا ... وی ... لاه .

در کلبهء قلبم
صدای تو
معجزه می کند، بانو
سحرگاهان
فانوس یاد فروغ
شعله ور می شود
و
پیش از هر شب،
برایم
مکبّرِ اشعار شاملو می شوی .
عزیزم
حالا مثل همیشه
ناب ترین رباعی حضرت خیام را
از اشک هایم بخوان
و
بگذار راز مریم مقدس، باکره بماند .
در دلِ حریقِ عشق، مرا رها کن
که می خواهم حقیقت را
زایمان کنم !
صدایم کن ...


باشد، برو...
قلبت را نیز
با خودت
ببر
من اینجا
خودم
جنین عشق
بارور می کنم !

در این قرن اعتیاد دقیقه ها
خرفتی روزنامه ها ،
جایی دور از این همه همهمه ها
در دهکدهء متروک شدهء شهر عاشقی ؛
قلب من
کوکِ کوک است !
**************************************
سلام ستاره
حال من خوب است
فقط
بغض هایم
کمی سرما خورده اند
و گاهی عطسه های استغنا
بی هوا
آرامش ساعت بیقراری را
برهم می زنند ..
آنهم همه اش تقصیر خودم بود ؛
مادر گفته بود :
" آسمون ابریه
پیمان مراقب باش
وقتی که خاطرات تب دار آدم های شهر را
پاشویه می کنی
چشمانت خیس نشوند ! "
بگذریم .
ستاره جان
حال شما ؟
شما چه خبر ،
خوش باشی ...
و خوش به حال پرنده های شهر شما
که در اینجا
خیابان ها با عبور عابران حماقت محور
لاشی نمی شوند ؟!
از تو چه پنهان
که اینجا
سال هاست خبری از بهار نیست .
پرستوها
جغدهای خرفت را
مسئول مستقیم پروازهای شان کرده اند ..
باور نمی کنی؛
اسب ها
نجابت مادرزادی شان را
لگد می کنند و آرزوی قاطرِ کدخدا بودن را در سر می پرورانند ؟؟!
لحظه ها
رژ لب خاکستری غلیظ می زنند ..
و نگاه ها
خون سیاه استفراغ می کنند ..
یه جورایی؛
آخرالزمان
دنبال جوراب هایش می گردد !!
بماند .
**************************************
آ...ه ستاره
کاش اینجا بودی
و از تنور وجودم
نان های داغ دوستت دارم را
با هم
گاز می زدیم .
خلاصه ...
ملالی نیست جز؛ نبود چهارشنبه سوری چشمان ناز تو درین سه شنبه های سیاه روزگار ما
خیلی سلام برسون
مراقب خودت باش ...
بی صبرانه، منتظر سیزده به در ِ آمدنت؛ من

